درنگ

چند حکایت از طبقات‌الصوفیه خواجه عبدالله انصاری

چند حکایت از طبقات‌الصوفیه خواجه عبدالله انصاری

پیش نوشت : پیر هرات، خواجه عبدالله انصاری از بزرگان عرفان و تصوف و ادب پارسی است. کتاب طبقات الصوفیه، مجموعه‌ى تقريرات اوست، در جلسات تعلیم و ارشاد.

1- ذوالنون سیاح بوده، بر اطراف نیل می گشتی، گفت: روزی می رفتم جوانی دیدم شوری بود در وی. گفتم: از کجایی ای غریب ؟ مرا گفت: غریب بود کسی که با وی موانست دارد؟
بانگ از من برآمد. بیافتادم و از هوش بشدم. چون باز هوش آمدم مرا گفت: چه شده ای؟
گفتم دارو با درد موافق افتاد.

2- الله تعالی، عقل بیافرید. گفت بنشین، بنشست. گفت برخیز، برخاست. گفت برو، برفت. گفت به عزت که هیچ چیز نیافریدم نیکوتر از تو.
گفت من کیم؟ گفت ندانم.
وی را کحل کشید به نور وحدانیت و تعریف. گفت من کیم؟ گفت خدای!

3- روزی عبدالله منازل بر گورستانی برگذشت. گفت مسکینان از دنیا برفتند و از بهینه چیزی نچشیدند.
یکی گفت وی را که آن بهینه چیست؟ گفت شناخت.

4- محمود به سر گور بایزید شد، درویشی دید آنجا.
گفت: این استاد شما چه گفتید؟
گفت : وی گفت هر که مرا دید وی را بنه سوزند.
محمود گفت : این هیچ چیز نیست. بوجهل مصطفی را دید، وی را بسوزند!
آن درویش گفت: ندید ای امیر، ندید!

5- آن وقت که موسی علیه السلام آن دلو آب برکشید دختر شعیب را و گوسفندان وی را، مانده بود و گرسنه و گریخته از فرعون، پای ها از خون نعلین شده. به یک سو باز شد، و ستان باز افتاد و گفت: الهی غریبم و درویشم و بیمارم. جبرییل آمد و گفت : الله سلام می رساند و می گوید: غریبی، من وطن تو، درویشی، من وکیل تو، بیماری، من طبیب تو.

6- وقتی صوفیی با دنیا گشت. او را گفتند سبب چه بود؟ گفت سبب سوزنی بود. گفتند چگونه؟ گفت که به سفر می رفتم، گفتم سوزن باید. چون فرادست آمد گفتم چیزی باید که در آن آویزم. کنف فرادست آوردم، گفتم کنف در دست نتوانم گرفت. رکوه ای بدست آوردم. گفتم حمالی نتوانم کرد. رفیق بدست آوردم  فراهم می پیوست تا اینجا رسید، همه از آن بایست سوزن بود.

7- پیشین خانقاه صوفیان، آن است که به رمله ی شام کردند. سبب آن بود که امیری ترسا یک روز به شکار رفته بود. در را دو تن را دید از این طایفه که فراهم رسیدند، دست در آغوش یکدیگر کردند. پس همانجا فرو نشستند، آنچه داشتند از خوردنی فراپیش نهادند و بخوردند و برفتند.
آن امیر ترسا یکی را از ایشان فراخواند که آنچه دیده بود وی را خوش آمده بود و آن الفت ایشان
پرسید از وی که: او که بود؟ گفت: ندانم.
گفت ترا چه بود؟ گفت: هیچیز!
گفت از کجا بود؟ گفت: ندانم.
امیر گفت: پس این الفت چه بود که شما را وا یکدیگر بود؟
آن درویش گفت: آن ما را طریقت است.
گفت: شما را جایی هست که آنجا فراهم آیید؟ گفت: نه.
گفت من شما را جای کنم تا با یکدیگر فراهم آیید. و آن خانقاه رمله بکرد.

بعد از مطالعه این مطلب
برچسب ها
اشتراک گذاری در :
امین برهمند
مشاور و مدرس کسب و کارها در حوزه فن آوری اطلاعات

مطالب مرتبط

ارسال دیدگاه