چند حکایت از طبقات‌الصوفیه خواجه عبدالله انصاری

چند حکایت از طبقات‌الصوفیه خواجه عبدالله انصاری

چند حکایت از طبقات‌الصوفیه خواجه عبدالله انصاری

ذوالنون سیاح بوده، بر اطراف نیل می گشتی، گفت: روزی می رفتم جوانی دیدم شوری بود در وی. گفتم: از کجایی ای غریب ؟ مرا گفت: غریب بود کسی که با وی موانست دارد؟
بانگ از من برآمد. بیافتادم و از هوش بشدم. چون باز هوش آمدم مرا گفت: چه شده ای؟
گفتم دارو با درد موافق افتاد.

 

الله تعالی، عقل بیافرید. گفت بنشین، بنشست. گفت برخیز، برخاست. گفت برو، برفت. گفت به عزت که هیچ چیز نیافریدم نیکوتر از تو.
گفت من کیم؟ گفت ندانم.
وی را کحل کشید به نور وحدانیت و تعریف. گفت من کیم؟ گفت خدای!

 

روزی عبدالله منازل بر گورستانی برگذشت. گفت مسکینان از دنیا برفتند و از بهینه چیزی نچشیدند.
یکی گفت وی را که آن بهینه چیست؟ گفت شناخت.

 

محمود به سر گور بایزید شد، درویشی دید آنجا.
گفت: این استاد شما چه گفتید؟
گفت : وی گفت هر که مرا دید وی را بنه سوزند.
محمود گفت : این هیچ چیز نیست. بوجهل مصطفی را دید، وی را بسوزند!
آن درویش گفت: ندید ای امیر، ندید!

برچسب ها
اشتراک گذاری در :
امین برهمند
مشاور و مدرس کسب و کارها در حوزه فن آوری اطلاعات

مطالب مرتبط

ارسال دیدگاه